Tiree a quatre epingles

جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦

 

آلوده ام

از پای تا سر

بی هیچ تقوا ؛

لذت شکنجه

شکنجه لذت

آلوده ام

آلوده تو...زندگی

leili
 
سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦

 

کار سختی هم نبوده پیامبریودن . وحی همین که یکی دو جا به من گیج ملنگ خط بدهد کافی است ...

مثل این که معمولش این باشد که آدمها چنین وقتهایی خوشحال باشند.

خوشحالم؟

leili
 
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

۱

پیر شده ام

حس زنی را دارم در میانه سی سالگی

۲

کودکان را دوست دارم

تازگی ها

۳

آرایشگاه جای جالبی است

نمی دانم دستهای این آرایشگرها همیشه چرا خنک است و زبر

میگوید ابروت رو دستکاری کردی

میگویم خرابش کردم

و فکر میکنم ...خرابش کردم

می گوید مادرت راستی نمیآید برای کوتاهی مو

چیزی میگویم لابد

و تمام روز فکر میکنم

موهای مادرم ..موهای مادرم ..موهای مادرم...

۴

فکر می کنم چیزی در هوای آخر اردیبهشت هست

که مرا خواب می کند

باید همان چیزی باشد که حبوانات را مستعد جفت گیری میکند

۵

پیر شده ام

leili
 
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

تکلیف تمام ترانه های من

 از همین اول بسم الله بوسه معلوم است

سلام ..یعنی خداحافظ

خداحافظ جای خالی بعد از من غریب

خداحافظ سلام آبی امن آسوده

اولاد اولین بوسه از شرم گل و گونه های حلال

...ماه خوش اطلسی های اینقدری - خداحافظ

عزیز همیشه و هنوز من ..

خداحافظ

-سیدعلی صالحی

leili
 
سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

Living in Sheer Fear

 

تروریسم و ایدئولوژی حکومتی در یک فصل مشترک مهم به هم می رسند : نهادینه کردن ترس

leili
 
چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

از همین چیزها

آن کودک شوم گرمازده

و چشمان کشیده ای که به ترکمن ها می برد

من

هر روز

شکست میخورم

در آینه

و تو

دوست

دشمن

عاشق عزیز

هشتاد درصد نجاتم نخواهد داد

هشت مارس نیز

چهار سال دیگر و اردیبهشت خفقان آور جن زده ای

که زن پستانش در حلق خشک کودک میچپاند

تهوع کلمات

تهوع رسوبات بویناک زندگی

هشتاد درصد یعنی اکثریت

اکثریت یعنی  اقلیتی که در لحظه میمیرند

چشمها از حدقه در خواهد آمد

و اتاق عمل به تخت سلطنت آن خواجه بیمار میماند

ما

من

 بیماریم

و آن لکه نجاست نه از زیر شلواری آن مردک پاک خواهد شد

نه از روح تو

زنانگی ات را با آن صورتک

به آینه آویزان کن

کودک مسری است

مثل هجوم ناگزیر رویش

باور کن

تو از همان نسل نفرین شده گناه و خون و شقاوتی

سبزی از آینه تحمیل می شود

نور از پنجره .

زندگی

با بوی شیر تازه و عرق بدنها به هم میآمیزد

و از کودک...

کودک یعنی احتمال قطعی یک هم آغوشی نزدیک

کودک یعنی بهار

هشتاد درصد عزیز

نجات

همان یاخته سرسخت است

 

من و حقارت جنگ های نرفته

من و سرافرازی پیروزی های کاغذی

 وچهار سال و چهار سال و چهار سال

 

دل آشوبه ها پنهانند

زیر لباس ها و لبخندها و قصدهای مهم

من

را

ببر

 به آخر ایستگاه

به محل آغاز جوانه زدن آن یاخته جهنمی

لبخند کودک

فریب است

بهار بی رحم ترین فصل هاست

به چشم ها خیره می شوم

به بی سویی شان

و به دریدگی پچ و پچ های وقیح

و به کودک لبخند میزنم

ناگزیر

کودک

یعنی امتداد قطعی یاخته

هستی.

leili
 
شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦

يک روز ديگر

...

وسوسه صفحه سفید.

میخواستم بنویسم .

نمی توانم.

I'm simply too worn out.

leili
 
جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

يک روز معمولی معمولی

«نور..نور...عاقبت این نور مرا خواهد کشت»

صبح است . دیر باید باشد در مقیاس کارهایی که داری و داریم و دارند . جایی از پوست صورتم -هنوز شاید مسیرهای حسی ام خواب آلود تر از آنند که مکان دقیقش را تعیین کنند- از خطوط نور که بی شرمانه از درزهای پرده توری خود را به اتاقم تحمیل کرده اند می سوزد . بلند باید شد . ادامه یک خمیازه و کسالت کش دار اول صبحی از رختخواب بهم می چسبند.

آدم ها زیادند. راه می روند . سرخوشانه از میراث جوانیشان مراقبت می کنند . یک جور وسواس جدید که از آنور آبی ها وارد کردیم . مثل سوسک حمام . به جنگ پیری برویم . به جنگ مرگ. به جنگ بیماری..از تمام ادا اصولهای چرند زندگی مدرن این سالم زندگی کردن حالم را بیشتر از همه به هم می زند.

نور زیادی آبروی دنیا را می برد. مثل عشقبازی زیر نور پروژکتور. یک نیم سایه غروب به بعد ضروری است که آن لباس خواب های نور و نازک چیز زنانه ای را درچشمان منتظر کسی بنشانند که اغلب وجود ندارد .این را هر زن کدبانویی میداند.

خرده شیشه های روح  آدم ها زیر نور  برق می زنند. نور می لغزد روی پوست آفتاب سوخته ای که دارد تنیس بازی میکند . از تفریحاتی که ذات باروکی اش با نئوکلاسیسم طبیعت ایستای من سازگار نیست. از چرندیات سبک شناسی که میگذرم در برهنگی ناآشنای «او» چهره اش را آشنا می یابم . لبخند میزنم. لعنت به حافظه . کلماتش هجوم می آورند از تاریکخانه ای که نمیدانستم هنوز چنین چیزهایی را بایگانی میکند. متاثر از این نمایش بی شرمانه نور جوانی بورژوازی و مردانگی پیش خودم شرط می بندم که یک کلمه از این مزخرفات را به یاد نخواهد آورد.

روزهای آفتابی به همه انگیزه میدهند. چیزی شاید شبیه اثبات زنده بودن . من دنبال سایه آرامشی هستم از این بیهودگی عظیمی که ماهیت موجی دارد و ذره هایش در مسیر مستقیم سیر می کنند .

 

leili
 
شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦

Ramblings of a Scattered Mind

۱- آن چند خط پست قبلی یک داستانی است که مدتی است رهایم نمی کند و در عین حال نمی توانم هم بنویسمش .اگر احیانا داوطلبی بود ایده از من بنا از شما . سود هم پنجاه-پنجاه!

۲- توی Home هیچ وب پیجی welcome نیستم!

۳- ندارد

leili
 
دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

۱

می گویم .. خوب .. این بار چه طور شد ؟ و زیر چشمی نگاهی به ساعت ظریفم میکنم . می گوید ..خانم جان شما که غریبه نیستید . کمی روی صندلی چرمی جابجا می شوم و یادم می آید که رفتته گل بخرم . ساکت است . می پرسم قرصهاتو خوردی ؟ میگوید هرشب به خوابم می آید . پیش خودم می گویم اینها همه خواب بوده .بیدار نمی شوم . نمی شوم . به گریه می افتم . دستمال می دهم بهش .

...  

leili
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ