۱

می گویم .. خوب .. این بار چه طور شد ؟ و زیر چشمی نگاهی به ساعت ظریفم میکنم . می گوید ..خانم جان شما که غریبه نیستید . کمی روی صندلی چرمی جابجا می شوم و یادم می آید که رفتته گل بخرم . ساکت است . می پرسم قرصهاتو خوردی ؟ میگوید هرشب به خوابم می آید . پیش خودم می گویم اینها همه خواب بوده .بیدار نمی شوم . نمی شوم . به گریه می افتم . دستمال می دهم بهش .

...  

/ 0 نظر / 8 بازدید