يک روز معمولی معمولی

«نور..نور...عاقبت این نور مرا خواهد کشت»

صبح است . دیر باید باشد در مقیاس کارهایی که داری و داریم و دارند . جایی از پوست صورتم -هنوز شاید مسیرهای حسی ام خواب آلود تر از آنند که مکان دقیقش را تعیین کنند- از خطوط نور که بی شرمانه از درزهای پرده توری خود را به اتاقم تحمیل کرده اند می سوزد . بلند باید شد . ادامه یک خمیازه و کسالت کش دار اول صبحی از رختخواب بهم می چسبند.

آدم ها زیادند. راه می روند . سرخوشانه از میراث جوانیشان مراقبت می کنند . یک جور وسواس جدید که از آنور آبی ها وارد کردیم . مثل سوسک حمام . به جنگ پیری برویم . به جنگ مرگ. به جنگ بیماری..از تمام ادا اصولهای چرند زندگی مدرن این سالم زندگی کردن حالم را بیشتر از همه به هم می زند.

نور زیادی آبروی دنیا را می برد. مثل عشقبازی زیر نور پروژکتور. یک نیم سایه غروب به بعد ضروری است که آن لباس خواب های نور و نازک چیز زنانه ای را درچشمان منتظر کسی بنشانند که اغلب وجود ندارد .این را هر زن کدبانویی میداند.

خرده شیشه های روح  آدم ها زیر نور  برق می زنند. نور می لغزد روی پوست آفتاب سوخته ای که دارد تنیس بازی میکند . از تفریحاتی که ذات باروکی اش با نئوکلاسیسم طبیعت ایستای من سازگار نیست. از چرندیات سبک شناسی که میگذرم در برهنگی ناآشنای «او» چهره اش را آشنا می یابم . لبخند میزنم. لعنت به حافظه . کلماتش هجوم می آورند از تاریکخانه ای که نمیدانستم هنوز چنین چیزهایی را بایگانی میکند. متاثر از این نمایش بی شرمانه نور جوانی بورژوازی و مردانگی پیش خودم شرط می بندم که یک کلمه از این مزخرفات را به یاد نخواهد آورد.

روزهای آفتابی به همه انگیزه میدهند. چیزی شاید شبیه اثبات زنده بودن . من دنبال سایه آرامشی هستم از این بیهودگی عظیمی که ماهیت موجی دارد و ذره هایش در مسیر مستقیم سیر می کنند .

 

/ 0 نظر / 8 بازدید